مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
938
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
پادشاهان را » - و بعضى گفتهاند : بگير پدر خلفا را - « و من او را على نام نهادم » و كنيهاش ابو محمد است و او را سجّاد ذو الثفنات مىخواندند ، چرا كه وى پانصد درخت زيتون داشت و به هر روز در زير هر درخت دو ركعت نماز مىگزارد . وليد بن عبد الملك دو بار او را به تازيانه زد ، يك بار هنگامى كه او با دختر عبد الله بن جعفر ازدواج كرد . و آن زن نزد عبد الملك بن مروان بود و او را طلاق داده بود ، زيرا عبد الملك روزى انارى را دندان زد و سپس نزد او افكند او كاردى به دست گرفت . عبد الملك گفت : چه مىكنى ؟ گفت : مىخواهم آن قسمت دندان زده را با كارد بردارم . دهان عبد الملك بد بوى بود . عبد الملك در خشم شد و او را طلاق داد . وليد به على بن عبد الله گفت : چرا با او ازدواج كردى ؟ وى گفت : زيرا دختر عموى من است و مىخواست از اين شهر بيرون رود . من با او ازدواج كردم تا با او محرم شوم . وليد گفت : تو با مادر خلفا ازدواج مىكنى تا از مرتبهء ما بكاهى ؟ زيرا مروان بن حكم با مادر خالد بن يزيد بن معاويه ازدواج كرده بود تا از مقام او بكاهد . بار دوم هنگامى بود كه گفت : « اين كار ( خلافت ) در فرزندان من خواهد بود . » ابن كلبى گويد كه هفتصد تازيانه بر او زد و او را بر شترى وارونه سوار كرد و شخصى بر او فرياد مىزد كه اين است على بن [ عبد الله ] دروغگوى . شخصى بر او مىگذشت ، پرسيد : اين چه نسبتى است كه تو را بدان منسوب مىكنند ؟ على بن عبد الله گفت : سخن مرا شنيدهاند كه اين امر در فرزندان من خواهد بود . آن مرد گفت : به خدا كه خواهد بود تا آنگاه كه بردگان خرد چشم روى پهن ، يعنى تركان ، برايشان فرمانروا گردند . واقدى روايت كرده كه على بن عبد الله روز قتل على بن ابى طالب از مادر زاد و بنى اميه بنى هاشم را از ازدواج با زنان بنى حارث باز مىداشتند ، چرا كه خبرى روايت شده بود كه اين امر ( خلافت ) به فرزندان حارثيه خواهد رسيد . چون عمر بن عبد العزيز بدين كار دست يافت ، محمد بن على بن عبد الله بن عباس نزد او رفت و گفت : « مىخواهم با دختر خالهام ، كه از بنى حارث بن كعب است ، ازدواج كنم ، آيا اجازه مىدهى ؟ » عمر گفت : « با هر كه مىخواهى ازدواج كن . » و او با ريطه دختر عبد الله بن عبد المدان ازدواج كرد و او ابو العباس را از او زاد و محمد از پدرش على چهارده سال كوچكتر بود . گويند على بن عبد الله بن عباس ، بر هشام بن عبد الملك وارد شد . و دو خليفه يعنى ابو العباس و ابو جعفر همراه او بودند . هشام گفت : اين پير مرد فرسوده شده و خردش به هم آميخته مىگويد : اين كار ( خلافت ) به فرزندان او منتقل خواهد شد ! على شنيد و متوجه او شد و گفت : « به خدا كه چنين است و اينان فرمانروا خواهند شد و بديشان